...به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین عشق آتش نگیرد
نمیدونم چی شد که اینجوری شد نمیدونم چند روزه نیستی پیشم اینارو میگم که فقط بدونی نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... سکوت کردم در مقابل تو ... در مقابل احساساتم ، در برابر قلبم و هیچگاه نگفتم دوستت دارم اما تو چرا... تو چرا نخواندی از چشمانم عشق بی نهایتم را به خود ، تو چرا نفهمیدی که بی تو نمیتوانم و بی تو خواهم مرد و تو رفتی ... تو رفتی و نگاهت تا اخرین لحظه به لبهایم بود که بگویم بمان اما غرورم... اری این غروری که مرا در اسارت خود قرار داده ، مرا به سکوت وا داشت تا نتوانم بگویم نرو.... و امروز تو دیگر نیستی ، رفتی برای همیشه ، حالا فهمیدم در تمام این مدت این من تنها نبودم که در اتش فراق تو ... حال میفهمم که اگر چند روز ، فقط چند روز زودتر امده بودم ، اکنون تو را از دست نمیدادم و هیچ برایم نمانده... و دیوانه وار برای دلم میخوانم: امدی جانم به قربانت ولی حالا چرا... هر شب مرا با خود میبری . ... وقتی میشی نیاز من که نباشی پیش من اشکهای چشمامو ببین که میریزه به پای تو بازم که بیقرارمو دلواپسی نگاه تو تموم هستی منی بمون همیشه پیش من اگر شدم عاشق تو نزار بیتاب بمونم لا لایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم دارم برات شعر میخونم شاید به یادم بمونی فقط یه چیز اذت میخوام همیشه عاشق بمونی دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون داستان غم انگیز زندگی این
نیست که انسانها فنا می شوند، این است که آنان از دوست داشتن باز می
مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،
ندونستم تو بی مهر و وفایی تو که گفتی دلت عاشق ترینه چرا پس به تیغ بی وفایی ز بس آزار دادی روز و شب دل خیال کردم تو هم درد آشنایی چرا پس به تیغ بی وفایی ----------------------------
میان ماندن و نماندن
میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه” وقتی یه سنگو تودریا میندازی
فقط برای چند ثانیه اونو متلاتم میکنه
گاهی وقتها فکر می کردم که همیشه پایان،
آدم را به سمت یک آغاز می کشاند ... اما وقتی دلم شکست، وقتی صدای شکستن
دلم را شنیدم ... و تا چشم گشودم دیدم، که کوه غرورم پر شده از شکسته های
آیینه آینده روشن ... وقتی دیدم چگونه پا روی دلم گذاشتی، از اوجِ غرور به
قعرِ دلتنگی سقوط کردم ... وقتی که بوی خاک خیس و سرمای لطیف، که از درز
پنجره سکوتم، گونه دلم را ... نوازش می داد و دل سنگی احساسم با اولین بارش
غربت شکست ... باور کردم که ... همیشه یک پایان انسان را سمت آغازی دیگر
نمی کشاند ... گاهی باید پایان را آموخت اما بی آغازی دیگر ... گاهی باید
در پایان زندگی کرد و از پشت پنجره پایان به خاطرات گذشته نگریست ... گاهی
باید پشت حصارِ حسرت در خاطرات ... زمانی که دستهای دلمان را گره کورِ عشق
زدیم ... و با تیغ وداع گسلاندیم، غرق شویم... باید پشت پرچین تنهایی نشست و
غبار دل را با اشک شست ... و باور کرد ... پایان را، بی آغازی دیگر ..!!
روزگارم این است : دلخوشم با غزلی تکه نانی ، آبی جمله ی کوتاهی یا به شعر نابی و اگر باز بپرسی گویم : دلخوشم با نفسی حبه قندی ، چائی صحبت اهل دلی فارغ از همهمه ی دنیایی ... خدایا یه دنیا دلم گرفته ای خدای مهربون دلم گرفته با تو شعرام همگی رنگ بهاره با تو هیچ چیزی دلم کم نمیاره وقتی نیستی همچیم تیره و تاره کاش ببخشی تو خطاهم رو دوباره ای خدای مهربون دلم گرفته از این ابر نیمه جون دلم گرفته از زمین و آسمون دلم گرفته آخه اشکام رو ببین دلم گرفته تو خطاهام رو نبین دلم گرفته تو ببخش فقط همین دلم گفته توی لحظه های من شیرین ترینی واسه عشق و عاشقی تو بهترینی کاش همیشه محرم دل تو باشم تو بزرگی اولین و آخرینی ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته یک سینه غزق مستی دارد هوای باران از این خراب رسوا امشب دلم گرفته امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته خون دل شکسته بر دیدگان تشنه باید شود هویدا امشب دلم گرفته ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است فردا به چشم اما امشب دلم گرفته دلم تنگه…….. دلم گرفته ………… دلم گریه می خواد ……….
من از دریچه چشمت به آفتاب رسیدم سبد سبد گل خورشید از نگاه تو چیدم به شوق روی تو از مرز آفتاب گذشتم به بیکرانه ترین کهکشان عشق رسیدم به سمت روشن اشراق دیده بر تو گشودم هزار قافله نور در طواف تو دیدم به زیر طاق دو ابرویت آشیانه گرفتم و در حریم نگاهت کبوترانه پریدم به پیش پای تو افکندم از خیال کمندی بدین بهانه تو را در کمند خویش کشیدم قسم به ناز نگاهت که در قبیله خوبان مثال چشم تو من چشم آهوانه ندیدم اگر به زلف تو بستم دل شکسته خود را ز هر که غیر تو بود و ز هر چه جز تو بریدم تو روشنایی صبحی به روزگار سیاهم درون چشم سیاهت نهفته صبح سپیدم دلم به وصل تو دارد امید عمر دوباره مباد آن که شود نا امید از تو امیدم سالها میگذرد از شب تلخ وداع ای که میپرسی نشان عشق چیست وقتی سرت بر روی شانه هایم بود، دستانم درون موهایت بود آرامش را از صدای تپشهای قلب مهربانت حس میکردم حس میکردم دیگر تا ابد مال منی ، همانطور که تو حس میکردی که من مال توام دلت میخواست یک سکوت عاشقانه بین ما باشد، دلم میخواست این سکوت همچنان پا برجا باشد دلت میخواست همیشه سرت بر روی شانه هایم باشد، دلم میخواست شانه هایم تا هر زمان که بخواهی در اختیار تو باشد دلت میخواست باور میکردی که رویا نیست ، دلم میخواست همچنان درون رویاهایت باشم رویایی مثل واقعیت ، اینکه تو در کنارمی، مثل من که پر از احساسم پر از احساس عاشقانه ای دلم میخواست تمام نشود هیچگاه در کنار هم بودن ، دلت میخواست به خواب روی زمانی که در آغوشت بودم آرام باش در کنارم، به هیچ چیز جز عشقمان فکر نکن ، تنها حس کن مرا ،بشنو صدای زمزمه های قلب مرا سرم را بر روی سینه ات گذاشتم تا بشنوم صدای تپشهای قلب تو را .... شنیدم صدای دریایی از احساس که آهنگ امواجش دیوانه میکرد مرا ، مهربانی اش عاشقتر میکرد مرا نگاه کردی به چشمانم ، خیره شدم به چشمانت ، میتوانستم بخوانم آنچه درون آن چشمهای زیبایت است شوق دیدار را میخواندم از چشمانت ، حس عشق را میخواندی از چشمانم ، بیقراری عاشقانه را میدیدی در چشمانم ، آرامش در کنار هم بودن را میدیدم در چشمانت و اینگونه شد که بیشتر ماندیم در کنار هم ، تا بچشیم طعم شیرین عشق را با هم جنگل سرخ خزان در پي مرگ جهان بادها در پيشند لبها به صدا در آمد مرگ من نزديک است خوشحال دمي نيست شوم نه با زمين اسير و ... خنداش مهو شودو لرزشي بر خاکش دير زمانيست در خاکم آتشي هست از آن در باکم چگونه اينچنين تاب آرم عمريست داز ريشه هايم قطور در جنگ با ستم کارانم خسته از ظلم خسته از باد کي زمانيست که من طوفانم ويران کنم هر چه درد آرانم گاهيست به خوابي ژرف مي آرامم در سکوتي دل انگيز من بيدام خوشحال از آن همه رويا به شادي بسوي هم قطارانم نگاهم به تن سرد و زشت و زمخت اندوهي بر دل سنگين شود اين دستانم به زمين مي کوبم چي کردي با عزيزانم هميشه باران رو دوست داشتم... از زماني كه يادم مي آيد.. مخصوصا باران پاييز رو ... پاييزي كه با بارون مفهوم پيدا مي كنه... يادمه يكي از بزرگترين آرزوي هاي دوران كودكيم ... خوابيدن زير بارون بود اونم با يه لحاف كلفت.. مي دونم شايد خنده دار ترين آرزوي شنيده شده باشه.. اما هنوز هم بر آورده نشده.. امروز داشتم به دوستم مي گفتم .. خوب نگاه كن شايد ده سال ديگه ديگه بارونت دونفره باشه ده سال بعدشم شايد 3 نفره يا 4 نفره... بارون كه مي اومد پر مي شدم از احساس دلتنگي... هنوز هم دلم ميخواهد فقط من باشم و بارون.... داشتم فكر مي كردم خدايا چه حسيه توي اين قطره آب.. كه ميشود رحمت.. كه ميشود تمام بغض سال هاي زندگيم كه مي شود دلتنگيم ... يعني ميشود زماني برسد كه باران نماد دلتنگي ام نباشد مي شود يك روز باران نماد عشق باشد.... ((به شكوفه ها به باران برسان سلام ما را )) وقتی دیگه نوشتن هم آرومت نمیکنه، وقتی بزرگتریت آرزوت مرگ بشه، وقتی یاد گذشته داغونت می کنه، وقتی با هر ترانه غمگینی اشکات جاری می شه، وقتی دیگه حرفی واسه گفتن نداشته باشی، وقتی... چی کار باید کرد؟؟؟ نمیدونم ، شاید باید دیگه نبود! نرسیدی مسافر، نرسیدی... همون بهتر که نباشی... تو بدون تا آخر عمر ، از دلم نمیری هرگز نمی خوام که سخت بگیری، خیلی ساده: خداحافظ... .
دارم یواش یواش دیوونه میشم
تا کی به عشق دیدن دوبارت
تو کوچه ها خسته بشم بمیرم
تا کی باید دنبال تو بگردم
از کی باید سراغتو بگیرم
قرار نبود چشمای من خیس بشه
قرار نبود هر چی قرار نیست بشه
قرار نبود دیدنت آرزوم شه
قرار نبود که اینجوری تموم شه
یادت میاد ثانیه های آخر
گفتی میرم اما میام به زودی
چشمامو بستم نبینی اشکمو
چشمامو وا کردمو رفته بودی
قرار نبود منتظرت بمونم
قرار نبود بری و برنگردی
از اولش کناره من نبودی
آخرش هم کاره خودت رو کردی
قرار نبود چشمای من خیس بشه
قرار نبود هر چی قرار نیست بشه
قرار نبود دیدنت آرزوم شه
قرار نبود که اینجوری تموم شه...



میبری به جایی که تاریک است و روشنایی آن تویی
هرشب مرا به اوج میبری
میرسیم به جایی که نگاهت همیشه آنجا بود
ما یکی شده ایم با هم
همیشگی شده عشقمان، بگو از احساست برای من…
همیشه میگویم تو تا ابد برایم یکی هستی ،
یکی که عاشقانه دوستش دارم ، یکی که برایم یک دنیاست….
دنیای زیبایی که درون آنم
ببین یک دیوانه دائم نگاهش به چشمان توست ، من همانم!
دستتــــــ را باز نکن، حســم را تباه مکــن
بگذار فقط تصــــــور کنم ..
که در دستانتــــ
برایـــم کمی عشق پنهـــان است ..
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
" تـــو "
دو حرفـــــــــ ــــــ ــــ بیشتر نیســـت ،
کلمه ی کـــوتاهی
کـــــ ـــ ـه برای گفتنش ..
جانم به لبــــــ ـــ ـ رسید و
ناتمـــــ ــــ ــام ماند ..*
فرقـے نمـے کند !!
بگویم و بدانـے ...!
یا ...
نگویم و بدانـے..!
فاصله دورت نمی کند ...!!!
در خوب ترین جاﮮ جهان جا دارﮮ ...!
جایـے که دست هیچ کسـے به تو نمـے رسد.:
دلــــــــــــــم.....!!! 
در جستجوی تو چشمانم از نفس افتاد ،
در کجای جغرافیای دلت ایستاده ام که خانه ام ابری است ،
همیشه دلتنگ توام ..
پس بیاییم
آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.
انسان عاشق زیبایی نمی شود،
بلکه
آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!
انسان های بزرگ دو دل دارند؛
دلی
که درد می کشد و پنهان است و دلی که می خندد و آشکار است.
همه دوست
دارند که به بهشت بروند،
ولی کسی دوست ندارد که بمیرد … !
عشق مانند
نواختن پیانو است،
ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری. سپس
قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.
دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه
مخلوقات جایی باشد،
پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای
واقعی خود را بیابیم.
محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر
محدود است؛

خیال کردم تو هم در وادی عشق
اسیر حسرت و رنج و بلایی
نفهمیدم گرفتار هوایی
ندونستم پس دیدارشیرین
نهفته چهره تلخ جدایی
دلت عاشق ترین قلب زمینه
همیشه مهربونه با دل من
برای قلب تنهام همنشینه
شده قربانیت بی خون بهایی
نفهمیدی امید ناامیدی
رها کردی دلم رفتی کجایی
دل دیوانه ام آخر شد عاقل
دل غافل شد عاقل دست برداشت
ز امید خیالی خام و باطل
به دل گفتم تو هم همرنگ مایی
خیال کردم تو هم در وادی عشق
اسیر حسرت و رنج و بلایی
شده قربانیت بی خون بهایی
نفهمیدی امید ناامیدی
رها کردی دلم رفتی کجایی
فاصله تنها یک حرف ساده بود
از قول من
به باران بی امان بگو :
دل اگر دل باشد ،
آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد
- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
گذشته در چشمانم مانده است
عبور ثانیه ها ی رد شده در تمام نگاه هایم مشهود است
چشمانت را با شقاوت تمام به روی حقایق بستی
صبور میمانم و بی تفاوت می گذرم
که نفهمی هنوز هم دوستت دارم
- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
بی تو بودن را معنا می کنم با تنهایی و آسمان گرفته
آسمان پر باران چشم هایم
بی تو بودن را معنا می کنم با شمع , با سوزش ناگریز شمعی بی پروانه
بی تو بودن را چگونه میتوان تفسیر کرد
وقتی که بی تو بودن خیلی دشوار است ؟
- – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – – –
وبرای همیشه محو میشه
ولی اون سنگ تا ابد ته دل دریا موندگاره
وسعی می کنم مثل دریا باشم
فراموش کنم سن… که به دلم زدن
با اینکه سنگینی شونو برای همیشه روی سینه ام حس می کنم....


از همان شب كه تو رفتی و به چشمان پر از حسرت من خندیدی
تو نمیدانستی
تو نمی فهمیدی
كه چه رنجی دارد با دل سوخته ای سر كردن
رفتی و از دل من روشنایی ها رفت
لیك بعد از ان شب
هر شبم را شمعی روشنی می بخشید
بر غمم می افزود
جای خالی تو را میدیدم
می كشیدم آهی از سر حسرت و می خندیدم
به وفای دل تو
و به خوش باوری این دل بیچاره خود
ناگهان یاد تو می افتادم
باز می لرزیدم
گریه سر می دادم
خواب می دیدم من كه تو بر میگردی
تا سر انجام شبی سرد و بلند
اشك چشمان سیاهم خشكید
آتش عشق تو خا كستر شد
یاد تو در دل من پرپر شد
اندكی بعد گذشت
اینك این من...تنها...دستهایم سرد است
قدرتم نیست دگر...تا كه شعری گویم
گر چه تنها هستم
نه به دنبال توام
نه تو را می جویم
حال می فهمم من...چه عبث بود آن خواب
كاش می دانستم عشق تو می گذرد
تو چه آسان گفتی دوستت دارم را
و چه آسان رفتی...
كاش می فهمیدی وسعت حرفت را
آه...افسوس چه سود
قصه ای بود و نبود

عشق یعنی مهر بیچون و چرا
عشق یعنی کوشش بیادعا
عشق یعنی عاشق بیزحمتی
عشق یعنی بوسه بیشهوتی
عشق یعنی دشت گل کاری شده
در کویری چشمهای جاری شده
یک شقایق در میان دشت خار
باور امکان با یک گل بهار
عشق یعنی ترش را شیرین کنی
عشق یعنی نیش را نوشین کنی
عشق یعنی این که انگوری کنی
عشق یعنی این که زنبوری کنی
عشق یعنی مهربانی در عمل
خلق کیفیت به کندوی عسل
عشق یعنی گل به جای خار باش
پل به جای این همه دیوار باش
عشق یعنی یک نگاه آشنا
دیدن افتادگان زیر پا
عشق یعنی تنگ بی ماهی شده
عشق یعنی ، ماهی راهی شده
عشق یعنی مرغهای خوش نفس
بردن آنها به بیرون از قفس
عشق یعنی جنگل دور از تبر
دوری سرسبزی از خوف و خطر
عشق یعنی از بدی ها اجتناب
بردن پروانه از لای کتاب
در میان این همه غوغا و شر
عشق یعنی کاهش رنج بشر
ای توانا ، ناتوان عشق باش
پهلوانا ، پهلوان عشق باش
عشق یعنی تشنهای خود نیز اگر
واگذاری آب را بر تشنه تر
عشق یعنی ساقی کوثر شدن
بی پر و بی پیکر و بی سر شدن
نیمه شب سرمست از جام سروش
در به در انبان خرما روی دوش
عشق یعنی مشکلی آسان کنی
دردی از درماندهای درمان کنی
عشق یعنی خویشتن را نان کنی
مهربانی را چنین ارزان کنی
عشق یعنی نان ده و از دین مپرس
در مقام بخشش از آیین مپرس
هرکسی او را خدایش جان دهد
آدمی باید که او را نان دهد
عشق یعنی عارف بی خرقه ای
عشق یعنی بنده ی بی فرقه ای
عشق یعنی آنچنان در نیستی
تا که معشوقت نداند کیستی
عشق یعنی جسم روحانی شده
قلب خورشیدی نورانی شده
عشق یعنی ذهن زیباآفرین
آسمانی کردن روی زمین
هر که با عشق آشنا شد مست شد
وارد یک راه بی بن بست شد
هرکجا عشق آید و ساکن شود
هرچه ناممکن بود ممکن شود
درجهان هر کارخوب و ماندنی است
رد پای عشق در او دیدنی است
سالک آری عشق رمزی در دل است
شرح و وصف عشق کاری مشکل است
عشق یعنی شور هستی در کلام
عشق یعنی شعر، مستی؛ والسلام
زیباترین خوی زن ، نجابت اوست
در دنیا تنها دو چیز زیباست ، زن و گل
تمدن چیست ؟ نتیجه نفوذ زنان پاکدامن است
زن رسماً مربی مرد و مهّذب اخلاق اوست
اگر زن نبود نوابغ جهان را چه کسی پرورش می داد ؟
مردان آفریننده کارهای مهمند و زنان به وجود آورنده مردان
مردان قانون وضع می کنند و زنان اخلاق به وجود می آورند
با زنی ازدواج کنید که اگر مرد می بود بهترین دوست شما می شد
خشم زن مانند الماس است می درخشد اما نمی سوزاند
هرچه ایمان مرد به هوشش بیشتر شود زن بهتر میتواند گولش بزند
زن تاج سر آفرینش است ، او شریک زندگی و یار ساعات درماندگی است
زنانیکه می خواهند مرد باشند ، زنانی هستند که نمی دانند زن هستند
برای تحمل شدائد زندگی باید عاشق چیزی بود ، کاری ، زنی ، آرمانی و ...
منشأ هر کار بزرگی زن است ، زن کتابی است که جز به مهر و محبت خوانده نمی شود
چیزی که زن دارد و مرد را تسخیر می کند ، مهربانی اوست ، نه سیمای زیبایش
زن زشت در دنیا وجود ندارد فقط برخی از زنان هستند که نمیتوانند خود را زیبا جلوه دهند
هر کجا مردی یافت شد که به مقامات عالیه رسیده یقیناً زنی پاکدامن او را همراهی کرده است
زن عاقل به تربیت همسرش همت می گمارد و مرد عاقل می گذارد که زنش او را تربیت کند
هیچ چیز غرور مرد را مثل شادی زنش ارضاء نمی کند ، چون همیشه آنرا مربوط به خود میداند


| Design By : Pars Skin |



